![]() |
![]() |
|
|
مردم خسته اند.این را از چهره شان،از کلامشان و از همان نگاهشان میشود فهمید. مردم خسته اند.حق هم دارند.با عدالت و اصلاحات و رونق اقتصادی و تداوم خط امام و رهبری و هزار تا شعار دیگر یک کیلو مرغ 2500 تومنی هم بهشان نمیدهند. مردم خسته اند.باید صبح تا شب سگ دو بزنند برای گوشت 7000 تومنی و تخم مرغ 3000 تومنی و کرایه خونه چند صد هزار تومنی. مردم خسته اند.از بس در صف تاکسی و اتوبوس و حقوق بازنشستگی و کوپن و... یقه هم رو گرفتند. مردم خسته اند. از بس شعار تداوم راه امام و شهدا دادند. ازبس از اصلاحات گفتند که ملت همه کچل شدند. آن میگوید امام و رهبری تا جیب خودش را با ریش و تسبیحش پر کند.این میگوید آزادی و اصلاحات تا بتواند با کثافت کاری و عقده گشاییش از مردم زجرکشیده انقلاب کرده انتقام بگیرد. مردم خسته اند و مانده اند میان دوراهی انتخاب.ازطرفی میترسند انقلابشان دست نااهلان بیفتد.ازطرفی نااهلان زیادی دیده اند که با لباس اهلی ها سرشان را کلاه گذاشته اندو چند سالی همه فرصت ها را از انقلابشان گرفته اند. مردم خسته اند.میگویند کاش همان زمان شاه بود و میدانستند که باید مبارزه کنند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:1 توسط |
|
در توقف گاه زرود، خبر شهادت مسلم بن عقیل در کوفه توسط عبیدالله بن زیاد، به اطلاع امام حسین(ع) رسید. قافله حسینی پس از گذشتن از توقف گاه شراف، با سپاه یک هزار نفری حرّ بن یزید تمیمی روبرو شد. حر بن یزید از سوی حصین بن نمیر مأموریت یافته بود که در راه میان مکه و کوفه به گشت زنی پرداخته و در صورت برخورد با قافله امام حسین(ع) مانع ورود وی به کوفه گردد. سپاه خسته و تشنه حرّ بن یزید پس از روبرو شدن با قافله حسینی، از الطاف و بزرگواری امام حسین(ع) برخوردار شد. گرچه رفتار حرّ با امام حسین(ع) دوستانه و غیر خصمانه بود، ولی به هر حال او نماینده و فرستاده دشمن امام حسین(ع) یعنی عبیدالله بن زیاد، عامل یزید در بصره و کوفه بود که مأموریت پیدا کرد آن حضرت را رها نکند و او را در تعقیب خود داشته باشد تا دستور بعدی واصل گردد. در توقف گاه عذیب هجانات، نامه ای از عمر بن سعد (فرمانده نظامی سپاه عبیدالله) به حرّ ارسال گردید مبنی بر این که کار را بر امام حسین(ع) تنگ و سخت گیرد و او را از بیابانی که فاقد آب و آبادانی باشد، گذر دهد. حر بن یزید بر اساس دستور عمر بن سعد، در سرزمین کربلا که منطقه ای خشک و غیر آباد بود، راه را به طور کلی بر امام حسین(ع) بست و آن حضرت را مجبور به توقف نمود. امام حسین(ع) به ناچار در همان جا توقف کرد و آن جا را خیمه گاه خویش قرار داد. روز ورود آن حضرت به سرزمین کربلا، مصادف بود با روز پنجشنبه، دوم محرم سال 61 هجری قمری. آن حضرت پس از رسیدن به کربلا، پرسید این سرزمین چه نام دارد؟ گفتند: کربلا است. امام حسین(ع) همین که نام کربلا را شنید، گفت: اللهم إنی اعوذبک من الکرب و البلاء. سپس فرمود: این، مکان کرب و بلا و محل محنت است، فرود آیید که این جا منزل و محل خیام ما است. این زمین، جای ریختن خون ما است و در این مکان، قبرهای ما واقع شود. این ها را جدم محمد مصطفی(ص) به من خبر داده است. پس در آنجا فرود آمدند و خیمه ها را برپا نمودند و در طرف دیگر، حرّ بن یزید با یاران و سپاهیان خویش فرود آمد و خیمه های دشمنی و قتال با آل رسول(ص) را بر پا نمود. ************************* مانده بودم که در این فرصت کوتاه چه بگویم که گفتنی باشد.بهتر دیدم مطلبی کوتاه از حاج اسماعیل دولابی بیاورم تا اندکی حق مطلب ادا شده باشد: ...من نمی دانم چطور امور خود را اصلاح میکنید، خودتان میدانید، اما این را بدانید که جایی خلوتتر از آنجا که با صانع خود هستید، نمییابید. هیچ زنی با شوهر خود و هیچ فرزندی با پدر و مادرش تا این حد قرابت ندارد. نه آبرویت را میریزد و نه به کسی چیزی میگوید. همه جزئیات را هم میداند. هرچه هم که میگویی، تقربت به او بیشتر میشود. اگر زنی پیش پدر خود از شوهرش گلایه کند، پدرش خسته میشود و میگوید دختر را شوهر دادهایم. باز ولمان نمیکند. اگر پیش مادرش هم برود میگوید آخر خواهرهای دیگرت هم هستند، آنقدر به من نگو، مرا کشتی. اگر به شوهرش بگوید، میگوید من بیرون با مردم جنگ دارم، مرا ول کند. آیا کسی را سراغ دارید که مانند خداوند اینگونه انیس بندگانش باشد؟ انسان وقتی چنین انیسی دارد، خوب است گاهی بنشیند و با او خلوت کند، حسابهای گذشته را صاف کند، برای آیندهاش هم یک کاغذ سفید بگذارد و بگوید خدایا اگر از این به بعد از ما کوتاهی سر زد تو بنویس، اگر از تو کوتاهی سر زد ما مینویسیم. صلح با خدا را خیلی بزرگ بشمارید، چون تمام کره خاکی به دنبال صلح هستند. آن صلحی که آنها میگویند میخواهند اسلحهها زمین گذاشته شود، نمیشود. اما دیدید من و شما چطور اسلحه را زمین گذاشتیم. یعنی خیال میکردیم چیزهایی که از خدا میخواهیم؛ برایمان خوب است و به ما نداده است. صلح با خدا، یعنی تسلیم اراده الهی شدن و به داده و نداده راضی بودن. خوب است مسائل را کمی حمل بر صحت کنیم. بگوییم این را نمیدانیم، شاید خوب است و ما نمی دانیم. این ابتدای صلح با خداست. آیا تاکنون نشستهاید با خدا حساب و کتاب کنید؟ برای این کار بایستی ابتدا اسلحه را از خود دور کنید. حال که میخواهید با خدا صلح کنید، خوب صلح کنید. خودتان را طلبکار ندانید. او را مؤاخذه نکنید. خدای ما خدای خوبی است. تمام حسن و زیبایی و در ماسوی میبینید، نمی از جلوه حسن اوست. او، هم مصلحت است، هم صلح است، هم اصلاح است. اصلح هم هموست. هرچه از صیغه صلح است، بیاورید، اصلا خود صاد را بیاورید! مادر همه اصلاحات او است. این که میگوییم مادر همه خوبیهاست، یعنی امالحسن و الحسین(ع) است. حسن و حسین هر دو حسناند، یعنی همه حسنهایی که در آسمان و زمین است یا حسن است یا حسین. از نظر لغت حسن یعنی آن که دارای همه حسنهاست. یا من اظهر الجمیل هم اشاره به همین معناست. آیا جمال مصلح عالم را دیدهای؟ آیا میدانی صفاتش چیست؟ او صلح دهنده مخلوق با خالق است. انشاءالله همه شما از برکت وجود امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف مصلح باشید و خودتا نرا در خلق نشان دهید. بگویید: ما با خدا صلح کردیم. هر کدامتان غمگینتر هستید، مردانهتر به میدان بیایید و با خدا صلح کنید. یک نفر معصیت کار نقل میکرد در پل تجریش قمارخانه و شرابفروشی داشتم، اما زنی داشتم که به امامحسین(ع) علاقه داشت. زنم مرتب مجلس روضه میگذاشت و در ایام محرم نزدیک هزار نفر را ناهار و شام میداد. برای من یک گرفتاری پیش آمده بود، با یک نظامی صاحب منصب درگیر شدم، مجبور شدم فرار کنم. همینطور که با ماشین خودم فرار میکردم، به یادم آمد که دوستی در کربلا دارم. رفتم کربلا پیش او، ماجراهای خود را نقل کردم. دوستم به صرافت افتاد مرا توبه دهد. اول مرا برد به حرم امامحسین(ع) و توبه داد. ولی من روزی که برای گردش به بغداد رفته بودیم توبه شکستم. بعد گفت این بار میبرمت جایی که نتوانی توبه بشکنی و مرا برد به حرم حضرتابوالفضل(ع) بعد از آن هرچه مال و اموال داشتم در راه خیر بخشیدم و گوشهنشین مسجد شدم. این آقا گوشه مساجد مینشست تا کسی او را نشناسد. روزی این آقا در مجلسی در حضور علماء که هرکس از لطف و کرم اهل بیت(ع) نقلی داشت، خطاب به جمع گفت: هیچ کدام مثل من مورد لطف قرار نگرفتهاید. از فضایل امامان(ع) همین بس که دست مثل من را گرفتند با این سخنان همه حاضرین مجلس به گریه افتادند... ******************** در پایان خطبه ای از حضرت با ترجمه و توضیح استاد صفایی را می آورم: امام، اباعبداللهالحسین(ع) در هنگامیکه به سوی کربلا میرفت در منزلی از منازل که به ان ذیحسم میگفتند، این خطبه را ایراد فرمود: "براستی که این دنیا دگرگون شده است آنهم دگرگونی منکر و ناشناختهای. تمامی شناخته شدههای آن پشت کرد و رفت. از این دنیا جز رطوبتی که بر ته کاسته میماند و زندگی پستی که به چریدن میماند، چیزی باقی نمانده است. آیا به سوی حق نمینگرید که به ان عمل نمیشود و براستی از باطل چشمپوشی نمیشود؟ باید مومن عاشق، در دیدار خدا رغبت نماید که سزاوار است. من مرگ را جز زندگی و زندگی با ستمگران را جز رنج و خستگی نمیبینم، آدمها، بردههای دنیا هستند و دین بر سطح زبانهای آنها نشسته است تا آنجا که زندگی آنها بارور شود آن را رعایت میکنند، پس هنگامیکه با گرفتاری غربال میشوند دینداران، اندک میگردند." تحول دنیا و زندگی انسانی تا سطح چریدن و خوردن و خوابیدن و کنار رفتن هدفهای حق و به روی کارآمدن هدفهای باطل، این همه میخواهد تا مومن عاشق به دیدار خدا روی بیاورد و از این زندگی بگذرد و از مرگ نترسد، که این مرگ زندگی است که حی قیوم را انتخاب کرد و این زندگی با ستمگران جز رنج و خستگی نیست که آدمی حاصلی بدست نیاورده است. آدمها از هدفهایی هماهنگ و آرمانهای برابر با ارزشهای وجودی خود چشم پوشیدهاند و حتی از امارت و آزادگی به اسارت و بردگی گرفتار گردیدهاند و این دلهای اسیر اگر از دین هم حرفی بزنند، در سطح زبان است و بخاطر چرخش زندگی به اسارت رفته خویش است، در هنگام درگیری و در لحظه سنگین انتخاب، از آن چشم پوشند و آن را رعایت نمیکنند، چون دینداری غرامت سنگین میخواهد و برای اینها که این سطوح از زندگی را خواستار هستند، غنیمتی نمیآورد. اگر آدمی بیش از دهان و شکم از خودش نشناسد، ناچار به بیش از پستانک و حلوایی دل نخواهد داد. آدمی با دگرگون شدن تلقی از خودش، تحولی در اهدافش راه مییابد. باتوجه به اندازههای وجودی آدمی است که ارزش های جدید مطرح میشوند. برای این ارزشهاست که برنامهریزیها شکل میگیرد. این چنین آدمی است که به اسارت نمیرود و امیر وجود خویش و دنیای خویش و شرایط و روابط خویش است. این چنین آدمی است که برای فرمانروایی و آزادی وجودش حساب باز می کند و رنجها را تحمل مینماید و حتی مگر را بر زندگی ترجیح میدهد که زندگی انسانی ما در انتخاب، شکل میگیرد. آنها که مردهها و میرندهها را انتخاب کردهاند، حتی اگر خرناس هم بشکند مردهاند و اگر تمامی دنیا را نه در دست که در حلقوم و شکم خویش بگذارند فقیرند و محرومند که خود را به کمتر داده اند و برای بیارزشتر از خود رنج بردهاند و نفس کشیدهاند. آدمها از آنجایی که از خویش بیخبرند و در محاسبه، خود را مطرح نمیکنند و بحساب نمیآورند، به اسارت دنیا و جلوههایش و دنیا و چهار فصلش گرفتار میشوند و حتی اگر به عادتی و یا ضرورتی از دین دم میزنند، این بخاطر لیس و لعاب دنیاست و درست در هنگام تزاحم و تعارض منافع، وضعیت مشخص میشود و نهفتهها آشکار میگردد. غربال بلاء و گرفتاری، دیندارها را مشخص مینماید، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون، با تمحیص و بلاء، دینداران اندک و کم میشوند، در غربال جز کمی باقی نمیماند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:44 توسط |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم السلام علیک یا اباعبدالله الحسین برنامه دهه اول محرم هیات اینترنتی محبان الحسین به این شرح اعلام میشود:
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:21 توسط |
|
|
تازه داشتم الفبای خواندن و نوشتن را یاد می گرفتم که به دنیا آمد.همان وقتی که یاد گرفته بودم با حروف کلمه بسازم و با کلمات جمله؛ او داشت یاد میگرفت که دانه دانه شان را به زبان بگوید. من یاد می گرفتم بنویسم خدا،مادر، پدر،زندگی... او یاد می گرفت که بگوید خدا،مادر،پدر،زندگی... سالها گذشت از آن یاد گرفتن ها و حالا... الفبایمان عوض شده.هر دویمان با این الفبا بیگانه ایم و تازه شروع کرده ایم به سرمشق نوشتن.الفبای زندگی ،هر دویمان را سر یک کلاس نشاند تا بنویسیم و بخوانیم و بگوییم و تجربه کنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:15 توسط |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 18:36 توسط |
|
|
یادته گفتی من عاشقتم بیا با هم باشیم؟! یادته به هر وسیله و بهانه ای بود منو صدا میکردی و میگفتی تو اگه یه ذره هم بخوای، یه قدم هم که به طرفم برداری من کلی میخوامت؛ده تا قدم برات بر میدارم. یادته منم میگفتم دوست دارم،فرداش بهت خیانت میکردم.یه روز می اومدم به غلط کردن و ... خوردن.از پیشت که میرفتم دوباره... یادته؟! من احمق رو بگو! تو که همه اینا رو خوب میدونی و به روم نمی آری. بالاخره اونقدر ازت محبت و دوستی دیدم که فهمیدم تو بهترینی... ...چه ماه عسلی بود با هم بودیم.خیلی گیج زدم؟! میدونم.به جان تو که...حیفه قسم بخورم.به جان خودم خوب میدونم که این ماه عسل رو هم گند زدم.گند زدم.مثلا قرار بود تو ماه عسل فقط برای تو باشم.فقط و فقط.آخه قرار بود بعدش یه زندگی جدیدی رو با تو شروع کنم. هی با بزرگواری گفتی قبلش هرچی بودی و با هر کی بودی بی خیال! بیا این یه ماه رو با من باش. بعدش...بعدش تا آخر میشیم عاشق و معشوق. اون جمله آخر رو یادم نمیره گفتی.آخه آتیشم زد.گفتی اگه بازم جای دیگه رفتی...بیا من سر قرارمون هستم.کافیه یه زنگی، میس کالی،نامه ای،کوبه دری... من خر رو بگو،عقل و دلم میگفت تو،فقط تو؛ اما میدونی که من تابع عقل و دل نبودم. هوسم منو ازت دور کرد. ...ماه عسلمون تموم شد.قرار بود روز بعدش"عید وصل" بگیریم... "عید وصل" هم اومد و من دوباره نیستم.غایبم.دنبال همون هوسم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:36 توسط |
|
|
سلام رفیق! توی رسم تو که ناراحتی و قهر نبود.بود؟! از همون روز اول آشنائیمون تا جائیکه یادم هست تا خسته می شدم،قهر می کردم تو می اومدی پیشم و کمکم می کردی. میدونم! خوب یادم هست! شاید گاهی فراموشکار بشم ولی بی معرفت نیستم به خدا! فکر نکنی تولدت رو تبریک نگفتم یادم رفته بود؛ بازم نه به خدا! دستم خالی بود برای هدیه گرفتن.هی امروز و فردا کردم دستم پر بشه ...نشد.می بینی که این هدیه هم ارزش تو رو نداره. درسته من یه سال بعد از تولدت به دنیا اومدم ولی تاریخ تولدت همیشه تو خاطرم هست 31 شهریور 1359. رفیق!دیدی یادمه.آخه منم از روزی متولد شدم که با تو آشنا شدم .دوست شدم... رفیق!رفیق! قبلا که می اومدم سر قرار یادته نادونی میکردم برات فاتحه میخوندم. یادته؟ الان که میام دیگه نادونی نمیکنم. دست میذارم رو نشون گمنامیت ، رو همون کلمه"شهید" و برای خودم فاتحه میخونم. رفیق! قرارمون که یادت هست؟ هر وقت یادم افتادی برام فاتحه بخونی. راستی تا یادم نرفته....تولدت مبارک. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:1 توسط |
|
|
این یادداشت رو این هفته برای چلچراغ نوشتم.برای غریب کوفه...
برشما از آنان می ترسم ... ۱- آمده و می گوید من تو را قبول ندارم. نه تو ، نه اهداف و آرمان و خواسته های تو را. می گوید نه تنها شما را قبول ندارم، بلکه این هم تیغ شمشیر، می بینی که از رو بسته ام . یعنی یا تو هم کوتاه بیا از آن چه می گویی؛ یا کوتاه می آورمت. می گوید با تو دشمنم، دشمن هم دشمنی می کند، علنی ، رودرو، می ایستد و می جنگد ، شمشیر در برابر شمشیر ... یا می زند یا می خورد، می گوید با تو دشمنم... 2- آمده و می گوید تو تنها نیستی در برابر آن دشمن. من با توام؛ چون تو را و آرمان و هدفت را پذیرفته ام. رنگ خواسته من و تو یکی است. اگر شمشیر می کشم؛ در کنار تو و بر آن دشمن است. دستش را دراز می کند و می گوید این دست مردانگی است. مردانه با تو هستم. می گویدمن دوست تو هستم، رفیق و همراهت، یار خاطرات، قدم هایم، هم آهنگ قدم های توست، این هم دست رفاقت، می گوید با تو دوستم... 3- خیمه زده بودند. آن قدر که چشم ها هم توان شمردن نداشت. همان دشمن را می گویم شمشیر کشیده بودند که آمده ایم برای براندازی حکومت تو. صدای هلهله و شادی شان بلند بود که آمده اند صدای علی (ع) را خاموش کنند. معاویه ایستاده در آستانه در خیمه فرماندهی لشکر. به ایستادگی لشکریانش ایمان دارد. او را باور کرده اند و مانده اند به هر دلیلی؛ زور ، پول ، قدرت یا... ایمان. 4- خیمه زده بودند. می گفت : ما جنگ را شروع نمی کنیم ، شاید یک نفر از آن دشمن هدایت شود . کار هر روزش بود؛ گفتن از حق و عدالت و عفو بازگشت کنندگان. می گفت چراغ حقیقت با فوت شما خاموش نمی شود، نور می ماند و این شمایید که ... صبر کرده بود؛ سه ماه. حتی وقتی آب را به رویش بستند، شمشیر بالا نبرد، می گفت شاید هنوز به دل برخی نور نتابیده ، صبر کنید... 5- آمده بودند، با سینه ستبر کرده و باد به گلو انداخته که ما دست دوستی به تو داده ایم. دست بیعت. شمشیرهامان را ببین آمده اند تا در کنارت بر آن دشمن ببارند. آمده بودند که روی دوستی ما حساب کن، ما نزدیک ترین به توایم. فرمان بده تا ریشه شان برکنیم. روبه روی علی تیغ کشیده اند نامردها! 6- آمده بودند خیمه علی (ع) با شمشیر آخته. « بگو جنگ را تمام کنند مگر نمی ببینی آنها هم مسلمانند، قرآن سر نیز کرده اند. ما با کسانی که کتاب خدا در دست دارند نمی جنگیم.» گفت: شما که گفتید دوستید، همراهید. صدای علی (ع) بود« من معاویه و عمر و عاص را بهتر از شما می شناسم. آنها یاران دین و قرآن نیستند.» برق شمشیر شان را نشان دادند؛ یا جنگ را خاتمه بده یا... 7- علی (ع) می داند دست مالک دست مردانگی است. « بگو مالک بازگردد» باز می گردد از یک قدمی خمیه معاویه که به قول خودش تنها یک گام مانده بود تا در آوردن چشم فتنه. باز می گردد به خاطر آن دست مردانگی که با امامش داده بود. 8- دوست ، دشمن، دوست ، دشمن، چه راحت می شود این دو کلمه را جدا نوشت و چه سخت می شود وقتی دشمن لباس دوست را پوشد، به خاطر منفعتش. آمده و می گوید: ما با تو دوستیم ، همراهیم، قدم هامان هم آهنگ قدم های توست. اصلاً آتش سوزمان از تو داغ تر است. درخیمه توایم ، نزدیک نزدیک تو. لباسمان را ببین، لباس دوستی با توست. چه سخت می شود وقتی دشمن لباس دوست می پوشد... 9- آب را که دیده ای ؛ به هر ظرفی که بریزی به همان شکل در می آید، ظرف برایش مهم نیست. منافق مثل آب است. لباس دوست دارد و نیت دشمنی. محیط هر چه باشد همان شکل می شود. 10- نشسته بودند دور امام (ع)؛ از دوست تا دشمن دوست نما .گفت: از پیامبر خدا(ص) شنیدم که به من فرمود: « بر امت اسلام، نه از مؤمن و نه از مشرک هراسی ندارم، زیرا مؤمن را ایمانش بازداشته و مشرک را خداوند به جهت شرک او نابود می سازد. من بر شما از مرد منافقی می ترسم که دورنی دو چهره و زبانی عالمانه دارد. گفتارش دلپسند و رفتارش زشت و ناپسند است.» 11- با سوز دل می گفت، همه آن چه که از دوست نمایان نزدیک دیده بود در خاطرش بود. می گفت : « چه بسا دوری که از هر نزدیکی نزدیک تر است و چه بسا نزدیکی که از هر دوری دورتر» شاید امیر مؤمنان یاد اویس قرنی افتاده بود که نه او پیامبر (ص) را دید و نه پیامبر او را، اما پیامبر چقدر او را دوست داشت. یاد نزدیک ترین نزدیکان پیامبر افتاده بود، طلحه ، زبیر... 12- خوابیده بود در بستر با فرق شکافته، زهر شمشیر پسر ملجم مرادی کار خودش را کرده بود. چهره اش آشنا بود. آن که کنار بستر نشسته بود و به سیمای مولای خود نظاره می کرد، دستان امام خود را گرفته بود و اشک می ریخت : « مولا جان ! بگو من یار و همراه خوبی برایت بودم یا نه؟» لبخند برلب ها ننشسته محو شد. مولا را می گویم که دیگر توان لبخند را هم نداشت .« تو خوب همراه و یاوری برای من بودی، کم هزینه و پرکار .» داشت خصوصیات دوستانش را می گفت. توانی نمانده بود دیگر ... شمشیر نفاق کار خودش را کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:57 توسط |
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت:" می اید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد."
اِنْ اَبْطأَ عَنّي عَتَبْتُ بِجَهْلي عَلَيْكَ ، |