![]() |
![]() |
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت:" می اید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد."
اِنْ اَبْطأَ عَنّي عَتَبْتُ بِجَهْلي عَلَيْكَ ، (فرازی از دعای افتتاح) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:21 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بسم الله
کوچیک که بودم خیلی عصبی بودم.باهمه دعوامیکردم.دندونام رو میگذاشتم روهم و فشارمی دادم.دوران کودکیم اوج جنگ بود.یه فامیل داشتیم که هر وقت منو می دید می گفت چطوری جنگ زده. من هم عصبانی می شدم می گفتم خوبم زنگ زده.برای وبلاگم فکر کردم چه اسمی بگذارم یاد همین جنگ زده افتادم. اما باور کنید الان جنگ زده نیستم....نمی دونم شاید هم باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
شهیدبهشتی عین صاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|