تبليغاتX
جنگ زده - سر خط

تازه داشتم الفبای خواندن و نوشتن را یاد می گرفتم که به دنیا آمد.همان وقتی که یاد گرفته بودم با حروف کلمه بسازم و با کلمات جمله؛ او داشت یاد میگرفت که دانه دانه شان را به زبان بگوید.

 

من یاد می گرفتم بنویسم خدا،مادر، پدر،زندگی...

او یاد می گرفت که بگوید خدا،مادر،پدر،زندگی...

 

سالها گذشت از آن یاد گرفتن ها و حالا... الفبایمان عوض شده.هر دویمان با این الفبا بیگانه ایم و تازه شروع کرده ایم به سرمشق نوشتن.الفبای زندگی ،هر دویمان را سر یک کلاس نشاند تا بنویسیم و بخوانیم و بگوییم و تجربه کنیم.

شده ایم دوتا همکلاسی،دوتا رفیق و همراه با یک سرمشق، که قول داده ایم مشق زندگی مان را فقط با یک رنگ بنویسیم؛"رنگ خدا". که می دانیم کتاب زندگی مان با هیچ رنگ دیگری خوانا و زیبا نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:15  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بسم الله
کوچیک که بودم خیلی عصبی بودم.باهمه دعوامیکردم.دندونام رو میگذاشتم روهم و فشارمی دادم.دوران کودکیم اوج جنگ بود.یه فامیل داشتیم که هر وقت منو می دید می گفت چطوری جنگ زده. من هم عصبانی می شدم می گفتم خوبم زنگ زده.برای وبلاگم فکر کردم چه اسمی بگذارم یاد همین جنگ زده افتادم. اما باور کنید الان جنگ زده نیستم....نمی دونم شاید هم باشم.

پیوندهای روزانه
شهیدبهشتی
عین صاد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
پیوندها
گاهی وقت ها(مریم دهخدایی)
مجید احسانی
مجتبی حسینی
كلاغ سياه(داداشم)
میثم سعادت
محسن توسلی
تازیانه نیچه(امیر حسین هاشمی)
خاطرات یه معلم(احمِد)
همین جوری(علی مسیحی )
سجاد صالحی
غرغرهای نن جون
ابوالفضل میرزایی
هنر سیاست بازان
محمد پوربخش
بتکده
محمد صادق درویشی
طلبه ای از نسل سوم
محمد مهدی اسلامی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان