![]() |
![]() |
|
در توقف گاه زرود، خبر شهادت مسلم بن عقیل در کوفه توسط عبیدالله بن زیاد، به اطلاع امام حسین(ع) رسید. قافله حسینی پس از گذشتن از توقف گاه شراف، با سپاه یک هزار نفری حرّ بن یزید تمیمی روبرو شد. حر بن یزید از سوی حصین بن نمیر مأموریت یافته بود که در راه میان مکه و کوفه به گشت زنی پرداخته و در صورت برخورد با قافله امام حسین(ع) مانع ورود وی به کوفه گردد. سپاه خسته و تشنه حرّ بن یزید پس از روبرو شدن با قافله حسینی، از الطاف و بزرگواری امام حسین(ع) برخوردار شد. گرچه رفتار حرّ با امام حسین(ع) دوستانه و غیر خصمانه بود، ولی به هر حال او نماینده و فرستاده دشمن امام حسین(ع) یعنی عبیدالله بن زیاد، عامل یزید در بصره و کوفه بود که مأموریت پیدا کرد آن حضرت را رها نکند و او را در تعقیب خود داشته باشد تا دستور بعدی واصل گردد. در توقف گاه عذیب هجانات، نامه ای از عمر بن سعد (فرمانده نظامی سپاه عبیدالله) به حرّ ارسال گردید مبنی بر این که کار را بر امام حسین(ع) تنگ و سخت گیرد و او را از بیابانی که فاقد آب و آبادانی باشد، گذر دهد. حر بن یزید بر اساس دستور عمر بن سعد، در سرزمین کربلا که منطقه ای خشک و غیر آباد بود، راه را به طور کلی بر امام حسین(ع) بست و آن حضرت را مجبور به توقف نمود. امام حسین(ع) به ناچار در همان جا توقف کرد و آن جا را خیمه گاه خویش قرار داد. روز ورود آن حضرت به سرزمین کربلا، مصادف بود با روز پنجشنبه، دوم محرم سال 61 هجری قمری. آن حضرت پس از رسیدن به کربلا، پرسید این سرزمین چه نام دارد؟ گفتند: کربلا است. امام حسین(ع) همین که نام کربلا را شنید، گفت: اللهم إنی اعوذبک من الکرب و البلاء. سپس فرمود: این، مکان کرب و بلا و محل محنت است، فرود آیید که این جا منزل و محل خیام ما است. این زمین، جای ریختن خون ما است و در این مکان، قبرهای ما واقع شود. این ها را جدم محمد مصطفی(ص) به من خبر داده است. پس در آنجا فرود آمدند و خیمه ها را برپا نمودند و در طرف دیگر، حرّ بن یزید با یاران و سپاهیان خویش فرود آمد و خیمه های دشمنی و قتال با آل رسول(ص) را بر پا نمود. ************************* مانده بودم که در این فرصت کوتاه چه بگویم که گفتنی باشد.بهتر دیدم مطلبی کوتاه از حاج اسماعیل دولابی بیاورم تا اندکی حق مطلب ادا شده باشد: ...من نمی دانم چطور امور خود را اصلاح میکنید، خودتان میدانید، اما این را بدانید که جایی خلوتتر از آنجا که با صانع خود هستید، نمییابید. هیچ زنی با شوهر خود و هیچ فرزندی با پدر و مادرش تا این حد قرابت ندارد. نه آبرویت را میریزد و نه به کسی چیزی میگوید. همه جزئیات را هم میداند. هرچه هم که میگویی، تقربت به او بیشتر میشود. اگر زنی پیش پدر خود از شوهرش گلایه کند، پدرش خسته میشود و میگوید دختر را شوهر دادهایم. باز ولمان نمیکند. اگر پیش مادرش هم برود میگوید آخر خواهرهای دیگرت هم هستند، آنقدر به من نگو، مرا کشتی. اگر به شوهرش بگوید، میگوید من بیرون با مردم جنگ دارم، مرا ول کند. آیا کسی را سراغ دارید که مانند خداوند اینگونه انیس بندگانش باشد؟ انسان وقتی چنین انیسی دارد، خوب است گاهی بنشیند و با او خلوت کند، حسابهای گذشته را صاف کند، برای آیندهاش هم یک کاغذ سفید بگذارد و بگوید خدایا اگر از این به بعد از ما کوتاهی سر زد تو بنویس، اگر از تو کوتاهی سر زد ما مینویسیم. صلح با خدا را خیلی بزرگ بشمارید، چون تمام کره خاکی به دنبال صلح هستند. آن صلحی که آنها میگویند میخواهند اسلحهها زمین گذاشته شود، نمیشود. اما دیدید من و شما چطور اسلحه را زمین گذاشتیم. یعنی خیال میکردیم چیزهایی که از خدا میخواهیم؛ برایمان خوب است و به ما نداده است. صلح با خدا، یعنی تسلیم اراده الهی شدن و به داده و نداده راضی بودن. خوب است مسائل را کمی حمل بر صحت کنیم. بگوییم این را نمیدانیم، شاید خوب است و ما نمی دانیم. این ابتدای صلح با خداست. آیا تاکنون نشستهاید با خدا حساب و کتاب کنید؟ برای این کار بایستی ابتدا اسلحه را از خود دور کنید. حال که میخواهید با خدا صلح کنید، خوب صلح کنید. خودتان را طلبکار ندانید. او را مؤاخذه نکنید. خدای ما خدای خوبی است. تمام حسن و زیبایی و در ماسوی میبینید، نمی از جلوه حسن اوست. او، هم مصلحت است، هم صلح است، هم اصلاح است. اصلح هم هموست. هرچه از صیغه صلح است، بیاورید، اصلا خود صاد را بیاورید! مادر همه اصلاحات او است. این که میگوییم مادر همه خوبیهاست، یعنی امالحسن و الحسین(ع) است. حسن و حسین هر دو حسناند، یعنی همه حسنهایی که در آسمان و زمین است یا حسن است یا حسین. از نظر لغت حسن یعنی آن که دارای همه حسنهاست. یا من اظهر الجمیل هم اشاره به همین معناست. آیا جمال مصلح عالم را دیدهای؟ آیا میدانی صفاتش چیست؟ او صلح دهنده مخلوق با خالق است. انشاءالله همه شما از برکت وجود امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف مصلح باشید و خودتا نرا در خلق نشان دهید. بگویید: ما با خدا صلح کردیم. هر کدامتان غمگینتر هستید، مردانهتر به میدان بیایید و با خدا صلح کنید. یک نفر معصیت کار نقل میکرد در پل تجریش قمارخانه و شرابفروشی داشتم، اما زنی داشتم که به امامحسین(ع) علاقه داشت. زنم مرتب مجلس روضه میگذاشت و در ایام محرم نزدیک هزار نفر را ناهار و شام میداد. برای من یک گرفتاری پیش آمده بود، با یک نظامی صاحب منصب درگیر شدم، مجبور شدم فرار کنم. همینطور که با ماشین خودم فرار میکردم، به یادم آمد که دوستی در کربلا دارم. رفتم کربلا پیش او، ماجراهای خود را نقل کردم. دوستم به صرافت افتاد مرا توبه دهد. اول مرا برد به حرم امامحسین(ع) و توبه داد. ولی من روزی که برای گردش به بغداد رفته بودیم توبه شکستم. بعد گفت این بار میبرمت جایی که نتوانی توبه بشکنی و مرا برد به حرم حضرتابوالفضل(ع) بعد از آن هرچه مال و اموال داشتم در راه خیر بخشیدم و گوشهنشین مسجد شدم. این آقا گوشه مساجد مینشست تا کسی او را نشناسد. روزی این آقا در مجلسی در حضور علماء که هرکس از لطف و کرم اهل بیت(ع) نقلی داشت، خطاب به جمع گفت: هیچ کدام مثل من مورد لطف قرار نگرفتهاید. از فضایل امامان(ع) همین بس که دست مثل من را گرفتند با این سخنان همه حاضرین مجلس به گریه افتادند... ******************** در پایان خطبه ای از حضرت با ترجمه و توضیح استاد صفایی را می آورم: امام، اباعبداللهالحسین(ع) در هنگامیکه به سوی کربلا میرفت در منزلی از منازل که به ان ذیحسم میگفتند، این خطبه را ایراد فرمود: "براستی که این دنیا دگرگون شده است آنهم دگرگونی منکر و ناشناختهای. تمامی شناخته شدههای آن پشت کرد و رفت. از این دنیا جز رطوبتی که بر ته کاسته میماند و زندگی پستی که به چریدن میماند، چیزی باقی نمانده است. آیا به سوی حق نمینگرید که به ان عمل نمیشود و براستی از باطل چشمپوشی نمیشود؟ باید مومن عاشق، در دیدار خدا رغبت نماید که سزاوار است. من مرگ را جز زندگی و زندگی با ستمگران را جز رنج و خستگی نمیبینم، آدمها، بردههای دنیا هستند و دین بر سطح زبانهای آنها نشسته است تا آنجا که زندگی آنها بارور شود آن را رعایت میکنند، پس هنگامیکه با گرفتاری غربال میشوند دینداران، اندک میگردند." تحول دنیا و زندگی انسانی تا سطح چریدن و خوردن و خوابیدن و کنار رفتن هدفهای حق و به روی کارآمدن هدفهای باطل، این همه میخواهد تا مومن عاشق به دیدار خدا روی بیاورد و از این زندگی بگذرد و از مرگ نترسد، که این مرگ زندگی است که حی قیوم را انتخاب کرد و این زندگی با ستمگران جز رنج و خستگی نیست که آدمی حاصلی بدست نیاورده است. آدمها از هدفهایی هماهنگ و آرمانهای برابر با ارزشهای وجودی خود چشم پوشیدهاند و حتی از امارت و آزادگی به اسارت و بردگی گرفتار گردیدهاند و این دلهای اسیر اگر از دین هم حرفی بزنند، در سطح زبان است و بخاطر چرخش زندگی به اسارت رفته خویش است، در هنگام درگیری و در لحظه سنگین انتخاب، از آن چشم پوشند و آن را رعایت نمیکنند، چون دینداری غرامت سنگین میخواهد و برای اینها که این سطوح از زندگی را خواستار هستند، غنیمتی نمیآورد. اگر آدمی بیش از دهان و شکم از خودش نشناسد، ناچار به بیش از پستانک و حلوایی دل نخواهد داد. آدمی با دگرگون شدن تلقی از خودش، تحولی در اهدافش راه مییابد. باتوجه به اندازههای وجودی آدمی است که ارزش های جدید مطرح میشوند. برای این ارزشهاست که برنامهریزیها شکل میگیرد. این چنین آدمی است که به اسارت نمیرود و امیر وجود خویش و دنیای خویش و شرایط و روابط خویش است. این چنین آدمی است که برای فرمانروایی و آزادی وجودش حساب باز می کند و رنجها را تحمل مینماید و حتی مگر را بر زندگی ترجیح میدهد که زندگی انسانی ما در انتخاب، شکل میگیرد. آنها که مردهها و میرندهها را انتخاب کردهاند، حتی اگر خرناس هم بشکند مردهاند و اگر تمامی دنیا را نه در دست که در حلقوم و شکم خویش بگذارند فقیرند و محرومند که خود را به کمتر داده اند و برای بیارزشتر از خود رنج بردهاند و نفس کشیدهاند. آدمها از آنجایی که از خویش بیخبرند و در محاسبه، خود را مطرح نمیکنند و بحساب نمیآورند، به اسارت دنیا و جلوههایش و دنیا و چهار فصلش گرفتار میشوند و حتی اگر به عادتی و یا ضرورتی از دین دم میزنند، این بخاطر لیس و لعاب دنیاست و درست در هنگام تزاحم و تعارض منافع، وضعیت مشخص میشود و نهفتهها آشکار میگردد. غربال بلاء و گرفتاری، دیندارها را مشخص مینماید، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون، با تمحیص و بلاء، دینداران اندک و کم میشوند، در غربال جز کمی باقی نمیماند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:44 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بسم الله
کوچیک که بودم خیلی عصبی بودم.باهمه دعوامیکردم.دندونام رو میگذاشتم روهم و فشارمی دادم.دوران کودکیم اوج جنگ بود.یه فامیل داشتیم که هر وقت منو می دید می گفت چطوری جنگ زده. من هم عصبانی می شدم می گفتم خوبم زنگ زده.برای وبلاگم فکر کردم چه اسمی بگذارم یاد همین جنگ زده افتادم. اما باور کنید الان جنگ زده نیستم....نمی دونم شاید هم باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
شهیدبهشتی عین صاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|